به نقل از
شماره 47 آوای
زن
در بند كردن رنگين كمان
دوستت
دارم
اما نمىتوانى
مرا در بند
كنى
همچنان
كه آبشار
نتوانست
همچنان
كه درياچه و
ابر
نتوانستند
و
بند آب
نتوانست
پس مرا
دوست بدار
آنچنان كه
هستم
و در به
بند كشيدن روح
و نگاه من
مكوش!
مرا
بپذير آنچنان
كه هستم
سهیلا میرزایی
غادة
السمان شاعر و
نويسندهى
معاصر عرب است
كه در دمشق از
پدر و مادرى
سورى زاده شد. او
از پركارترين
زنان اهل قلم
و آگاه ترين
افراد به
مسايل زنان
عرب است. درخشش
او در عرصهى
شعر و داستاننويسى
ممتاز است و آثارش
به اكثر زبانهاى
دنيا ترجمه
شده است.
مجموعه
شعر »در بند
كردن رنگين
كمان« سرودهى
غادةالسمان،
با انتخاب و
ترجمهى »عبدالحسين
فرزاد« با چاپ
اول خود در 3000
جلد در سال 1368
توسط نشر نقره
به بازار كتاب
ايران راه
گشود.
. غادة
السمان در
نامهاى كه در
اكتبر1998 از
پاريس به عبدالحسين
فرزاد مترجم نوشته
است، خود را
اين گونه
معرفى مىكند:
»... پدرم،
مرحوم دكتر
احمدالسمان،
رئيس
دانشگاه
سوريه و وزير
آموزش و
پرورش بود. من
تحت نظارت وى
نخستين
كارهايم را در
سنين نوجوانى
به چاپ رساندم.
از
دانشگاه
سوريه با مدرك
ليسانس در
ادبيات
انگليسى فارغالتحصيل
شدم. سپس
دورهى فوق
ليسانس را در
دانشگاه
امريكايى
بيروت ادامه
دادم. بعد از
آن در دانشگاه
لندن دورهى
دكترى ادبيات
را پى گرفتم
كه هنوز از
رساله ام دفاع
نكردهام.
سپس
كار روزنامهنگارى
را برگزيدم كه
هنوز به آن
ادامه مىدهم
و به عنوان Columnist در مجلهى
الحوادث كار
مىكنم. در
سال 1977 "موسسهى
انتشارات
غادة السمان"را
تأسيس كردم. من
و داريم كه
تنها آثار
خودمان را در
آنها چاپ مىكنيم
و جز اين هيچ
گونه فعاليت
تجارى نداريم.
اولين
كتاب من عيناك
قدرى (چشمانت
سرنوشت من است)
در 1963 منتشر شد. در
سال 1969 با دكتر
بشير الداعوق
ازدواج كردم،
او صاحب انتشارات (دارالطليعه)
و استاد
دانشگاه و
مدير سابق
بانك است. ما
پسرى هفده
ساله به نام
حازم داريم. از
چهار سال پيش
در پاريس
زندگى مىكنيم
و به سبب جنگ
ها و حوادث
بيروت به
اينجا آمده
ايم.
بسيارى
از كارهاى من
و قصه هاى
كوتاهم به
زبان هاى انگليسى،
فرانسوى،
آلمانى،
روسى،
يوگسلاوى، لهستانى،
ايتاليايى،
اسپانيايى،
ارمنى و ... ترجمه
شده است.«
آثار
او عبارتند از:
1_ عيناك
قدرى ، مجموعه
ى داستان(،
چاپ هشتم
2_ لا
بحر فى بيروت ،
مجموعهى
داستان(، چاپ
هشتم
3_ ليل
الغرباء ، مجموعه
ى داستان(،
چاپ هفتم
4_ رحيل
المرافى
القديمه ، مجموعه
ى داستان(،
چاپ پنجم
5_ بيروت
75 ، رمان(، چاپ
پنجم
6_ كوابيس
بيروت ، رمان،
(چاپ ششم )كه به
چند زبان از
جمله روسى و
آلمانى ترجمه
شده است.
7_ حب، شعر،
چاپ هشتم
8_ اعلنت
عليك الحب ، شعر،
چاپ هشتم
آخرين
اثر شعرى غادة
السمان »اشهد
عكس الريح« نام
دارد كه
دراكتبر 1987 چاپ
شده و آن را به
عنوان آخرين
كارش به
عبدالحسين
فرزاد ارسال
كرده است.
مترجم،
در مقدمهى
كتاب ادامه مى
دهد:
غادة
السمان شاعر
غريزه است،
غريزهى به
جان آمده،
غريزهاى كه
حداكثر فشار
را تحمل كرده
و ديگر هنگام از
هم گسستن آن
است؛ غريزهى
زن، غريزهى
زن عرب كه از
پس ديوارهاى
ستبر و كهنهى
قرون، فرياد
بر مىآورد و
اظهار وجود مىكند.
غريزه اى كه
به وجود
حقيقى، دست
يافته، به باور
خود نشسته است
و براى نخستين
بار صداى خودش
را مىشنود،
صدايى كه هرگز
فرصت نداشت آن
را از حنجره
گذرانيده، بر
لب بلغزاند و
به آوا بدل
كند تا بتواند
بشنود و
بشنواند.«
غادة السمان
با صراحتى كه
دارد تابوها
را در هم مىشكند
و خود را با
هويتى مستقل
در سوريه به
ثبت مىرساند،
شعر او شعر
آزادىست:
دوستت دارم
اما نمىتوانى
مرا در بند
كنى
همچنان كه
آبشار
نتوانست
همچنان كه
درياچه و ابر
نتوانستند
و
بند آب
نتوانست
پس مرا دوست
بدار
آنچنان كه
هستم
و در به بند
كشيدن روح و
نگاه من
مكوش!
مرا بپذير
آنچنان كه
هستم
شعر
او شعر خا لصى
است و در تضاد
كامل با فضاى
مردسالارانه
و ملوكالطوايفى،
در شعر او
حركت و ذهنيتى
روشن را به
عينه مشاهده
مىكنى و »عشق
را بر پايه ى
مساوات« مىتوانى
درك و لمس
كنى:
*****
أه مرو! ميا!
نزديك مشو! دور
منشين!
كوچ مكن! به
من مپيوند
مرا تباه مكن!
مرا خميده
مساز
ما بايد كه
پرواز
كنيم
چون
دو خط موازى
با
هم
كه به هم نمىپيوندند
كه نيز از
يكديگر دور
نمىشوند
و
عشق
همين است.
او
زادهى طوفان
است و در بستر
و شرايط
اجتماعى و
سياسى به سر
مىبرد كه جنگ
و ويرانى دامنگستر
است و اينجا
خشونت به زبان
و شعر او راه مىگشايد
و »نه« مىگويد
كه پاسخ محكمى
به بىعدالتىها
و نابسامانىهاى
آن جامعه است،
از اين رو او
يك سرآمد است:
گواهى مىدهم
بر خلاف باد
بر
روزگار دشمنى
من با قلب...
گواهى مىدهم
به عشق
بر
ستارهاى در
مدارهاى
بيزارى...
من در
جايگاه انكار
ايستاده ام
در
برابر كاسه
ريگ هاى
دوردست
ميان »عدن«
و »طنجه«
و
اعلان مىكنم:
»نه!«
من در برابر
زشتى
تسليم
نخواهم شد
....
*****
مى روى نان
بخرى
چون
باز مىگردى
دندانهايت
را گم كردهاى
مىروى آب
بياورى
چون
باز مىگردى
ترا
با امعائت دار
زده اند
مىروى سيب
بخرى
چون
با سيبى باز
مىگردى
زنت
را گم مىكنى
و او
را پاره پاره
پشت سر مىگذارى
بر
دروازهى
بيمارستانى
كه باران آتش
آن را ويران
مىكند...
و
گواهى مىدهد
بر ترسهايش:
مباد كه به
تو اعتماد كنم.
آنگاه كه
دستانم را فشردى
ترسيدم
مباد كه
انگشتانم
بدزدى
و چون بر
دهانم بوسه
زدى
دندان هايم
را شمردم!